تبلیغات
My Views


My Views


فرصتی دیگر
پنجشنبه 21 مهر 1384
هیچ کجا را درست نمی دید . دو دست قوی او را کشان کشان به طرف چوبه دار می بردند . طناب دور گردنش حلقه شد صندلی را که از زیر پایش کشیدند شروع به دست و پا زدن کرد با صدای فریاد خودش از خواب پرید! سریع به سمت تلفن رفت و شماره اسماعیل را گرفت تا به او بگوید نه فقط در سرقت امروز که در هیچ کار دیگری رویش حساب نکند !!!


نوشته شده توسط nairy در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ

سه شنبه 29 شهریور 1384
در زندگی اگر ناراحت هم بودی هیچوقت لبخند را از لبانت دور نکن زیرا ممکن است کسی عاشق لبخند تو باشد ...


نوشته شده توسط nairy در سه شنبه 29 شهریور 1384 و ساعت 02:09 ق.ظ

زندگی
سه شنبه 29 شهریور 1384
در زندگی دنبال کسی نباش  که بتوانی با آن نفر زندگی کنی بلکه دنبال کسی باش که بدون آن نفر نتوانی زندگی کنی


نوشته شده توسط nairy در سه شنبه 29 شهریور 1384 و ساعت 02:09 ق.ظ

یکشنبه 6 شهریور 1384

سلام

http://nishgon.mihanblog.com      اینو ببینید   محصول من و محیا :دی




نوشته شده توسط ehsan در یکشنبه 6 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ

آخرین کلام ( پایان وبلاگ نویسی احسان )
پنجشنبه 27 مرداد 1384

بد از ۵ سال وبلاگ نویسی فهمیدم کار بیهودیی اخر هم میان توش فوش میدن میرن اشکال نداره بابا

اخرین مطلب ما هم بخونید ! این وبلاگ کاره خودشو میکونه ولی احسان رفت ....  

بنزین. روغن. سیگار. داریوش. پروتل. سردرد. خاک. بهانه‌های بی‌هوده‌ی دل‌تنگی. سکوت.


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط ehsan در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ

چهارشنبه 19 مرداد 1384
عرض میکردم دکتر هم مثل من شستش خبردار شده چقدر زبر و عبوس شده اند این پایه های ثابت رئوس سابقا نرم مثلث های عشقی همین ها که به بهانه تابستان شیشه های آبشان را برمیدارند فکر هم میکنند من و دکتر نمیفهمیم میروند توی کوچه های خلوت روی خودشان آب میریزند تا از این خشک تر نشوند نه دکتر؟


نوشته شده توسط ehsan در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ

چهارشنبه 12 مرداد 1384

بهترین حماقت زندگیم وقتی بود که گفتم دوست دارم/

تمام زیباییت را یکجا میبلعم!

 

هووم...




نوشته شده توسط ehsan در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ

چهارشنبه 12 مرداد 1384

زمان كه می‌گذرد،‌ نشانه‌ها معنای خود اشان را از دست می‌دهند. علامت‌ها ناگهان بی‌هوده می‌شوند.

باران ام‌روز... تخت ِ خالی ِ گوشه‌ی حیاط... تلفنی كه دور بود...




نوشته شده توسط ehsan در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ

سه شنبه 11 مرداد 1384
مشق كه می‌نوشتم‌‌‌‌، مداد ام گم می‌شد. خانوم معلم از پنجره حیاط را تماشا می‌كرد و درخت انار آن گوشه را. برمی‌گشتم تا مداد ام را پیدا كنم. تو سر ات را بلند می‌كردی و چشمك می‌زدی؛ من پقی می‌خندیدم. خانوم معلم برمی‌گشت و ما نمی‌فهمیدیم كه گریه می‌كرد. من مشق می‌نوشتم و تو می‌گفتی خانوم معلم عاشغ شده. من می‌خواستم بنویسم عشغ؛ می‌نوشتم عشغ. تو می‌خندیدی. می‌گفتی ناراحت نباش، این غلط ها به خاطر این است كه تو چپ دست هستی. سیب را نصف می‌كردی و می‌خوردیم.


نوشته شده توسط ehsan در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ

پنجشنبه 23 تیر 1384
چکت برگشت خورد؟

نزدیک ترین عزیزت مرد؟

یه نفر بزرگترین خیانت رو بهت کرد؟

هزارتا بدبختی و بیچارگی یقه اتو محکم چسبید که خفه ات کنه؟

نگران نباش. آدما ظاهر بینن!

مثله همیشه اون لبخند مسخره اتو بذار رو صورتت بعدم برو همه هم

می گن: وای چه آدم شادی!

 




نوشته شده توسط ehsan در پنجشنبه 23 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ

پنجشنبه 23 تیر 1384
چکت برگشت خورد؟

نزدیک ترین عزیزت مرد؟

یه نفر بزرگترین خیانت رو بهت کرد؟

هزارتا بدبختی و بیچارگی یقه اتو محکم چسبید که خفه ات کنه؟

نگران نباش. آدما ظاهر بینن!

مثله همیشه اون لبخند مسخره اتو بذار رو صورتت بعدم برو همه هم

می گن: وای چه آدم شادی!




نوشته شده توسط ehsan در پنجشنبه 23 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza